سراب




آفتاب است و بیابان چه فراخ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت
در پس پرده ای از گرد و غبار نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود میبیند آدمی هست می پوید راه

تنش از خستگی افتاده زکار
برسر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید می کند فکر که میبیند خواب



گلدون شکست ! ...
مادرم گفت : حیف ! ...
پدرم گفت : قشنگ بود ! ...
خواهرم گفت : مال من بود ! ...
برادرم گفت : گرون بود ! ...
مادر بزرگم گفت : دوسش داشتم ! ...
....
ولی وقتی دل من شکست هیچکس هم
" آخ " هم نگفت ...