
زندگی را با چشمان سیاه می بینم سیاه و ساده ...
همانند لباسی که هر روز به تن میکنم ...
قلبم توده ای از سیاه یست مغزم پر از افکار سیاه
در کلامم سیا هی موج می زند....
در وجودم حیوانی درنده پنهان است
با سیاهی های زندگی سیرش میکنم ....
هرگز سیر نمیشود...
اما ...

نمیگذارم هیچ گاه گرسنه بماند
تاریکی های درونم را نیز با سیاهی سیراب می کنم
اما تنفرم با سیاهی ها نیز آرام نمی گیرد
تنفرم را آتش لازم است ...
آتشی به وسعت تمام رویاهای سیاهم
آتشی با شعله های افسونگر....
ام آتش تمام رویاها و سیاهی قلبم را خواهد درید ....
کدام یک را انتخاب کنم ...؟!
راه من مشخص است ... آری ....
می دانم در آتش خویش خواهم سوخت....
